تبليغاتX
به وبلاگ " عقلانيت" خوش آمديد
علمی‘ فرهنگی‘ سیاسی

برای بار نخست، روز جهانی «فلسفه» در دانشگاه کابل گرامی داشته شد. این گرامیداشت که توسط دانشجویان دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه کابل صورت گرفت، در نوع خود، یک اقدام کم‌نظیر به شمار می‌آید و آن را به فال نیک می‌گیریم.

امیدواریم که این اقدام خردپسندانه، نقطه‌ای آغاز برای کارهای بیشتر و ماندگارتر در زمینه‌ی جلب توجه دانش‌آموزان، دانشجویان و دانش‌آموختگان جامعه‌ی ما به اندیشیدن و تفکرات علمی و عقلانی گردد.

با آن که انسان ذاتاً فیلسوف، خردورز و خردمند است، ولی در کشور ما از چند سده به این سو (پس از سپری شدن عصر طلایی فلسفه که در دوره‌ی فارابی، ابن سینا و شاگردان شان به نقطه‌ی اوج رسیده بود) باورهای متحجرانه‌ و دُگم‌گرایانه‌ی اشعری، روحیه‌ی اعتزالی، آموزه‌های صوفیانه و سرانجام انحرافات سلفی‌گری فضای کشور را پر کرده و جای تفکرات علمی و عقلانی را گرفته است.

در حالی که همین کشور، زمانی کانون اندیشه‌های علمی و بحث‌های فلسفی بود و فیلسوفان نامدار و برجسته‌ای را به جهان تحویل می‌داد. روزگاری شهرهای معروف آن (بلخ، باميان، غزنين، هرات، کابلستان، زابلستان و…) زیستگاه دانشمندان، فرهنگیان، اندیشمندان و فیلسوفان بود ولی اکنون این کشور به میدان بزکشی برای گروه‌های بنیادگرا، خردستیز، انسان‌کش و هراس‌افگن تبدیل شده است.

بدبختی افغانستان از هنگامی آغاز شد که در پی تحولات سیاسی و اجتماعی، جامعه‌ی تحصیل‌یافته‌ی کشور به جای تکیه بر خردورزی، سراغ باورهای دُگم و جزم‌گرایانه را گرفت و عقلانیت را با تحجر، تعصب، تصوف و باورهای سلفی‌ معامله کرد. نتیجه اش این شد که امروز افغانستان و دو کشور همسایه اش ــ‌که پیشینه‌ی تاریخی و فرهنگی درازمدت دارند (پاکستان و ایران)ــ به زیست‌گاه و رزم‌گاه تروریستان تبدیل شوند و باورهای کور و کر، جای خردورزی و خردگرایی را بگیرد.

یگانه راه برای برون رفت از این مهلکه و مخمصه، بازگشت به همان راهی است که فرزانگان ما در گذشته رفته بودند و افغانستان آن روز را به بستری مناسب برای رشد اندیشه‌های تلاش‌گر، نوگرا و پویا تبدیل کرده بود. آن‌چه امروز مردم ما به آن نیاز شدید دارند، زمینه‌ی درست برای رشد روحیه‌ی همدیگرپذیری، همزیستی مسالمت‌آمیز و جامعه‌ی عاری از خشونت و تخطئه و تکفیر است. این هدف تنها در صورتی برآورده می‌شود که بار دیگر، تعقّل جای تعبّد و گرایش‌های انتقادی جای روحیه‌ی تسلیم را بگیرد.

 

+ نوشته شده در  یکم دی 1390ساعت   توسط رمضانعلی رحیمی   | 

 

انجمن علمي پژوهشي فلسفه با همكاري انجمن حكمت فارابي، نشست علمي‌ـ پژوهشي را در موضوع «سير فلسفه در صد سال اخير افغانستان»  بتاريخ 10/3/1390 برگزار نمود. بهانة اين امر مهم علمي نقد و بررسي اثري بود كه به همين عنوان، در قالب پايان‌نامه دورة ارشد فلسفه توسط آقاي دكتر نجيب الله شفق نگارش يافته بود، كه خود ايشان، ارائه كننده اثر، ناقدان آقاي دكتر رحمت الله رضايي و آقاي حسن رضا خاوري و دبير علمي آقاي قربانعلي هادي بود. اين نشست با تلاوتي آياتي چند از كلام الله مجيد توسط آقاي محمد حنيف طاهري آغاز شد.

سپس قربانعلي هادي دبير علمي نشست، به عنوان پيش‌درآمد نشست، واژة نقد و پيشينة  تفكر فلسفي در افغانستان را مورد تحليل و بررسي قرار داده و بيان نمود كه: نقد در لغت جدا كردن سره از ناسره و تشخيص خوب از بد است. اما در اصطلاح ذكر معايب و محاسنِ اثر، واقعه، خبر، شخص و نظر را مي‌توان نقد ياد نمود. وي در ادامه گفت؛ اصول نقد را مؤلفه‌هاي ذيل تشكيل مي‌دهند: نقد بدور از احساسات، عواطف و تحجر گرايي، روشن، مستدل، با اسناد، انعطاف پذير، داراي پيشنهاد راهكار، خيرخواهي و بهبود امور باشد. اين اصول بايد در طول فرايند نقد مورد توجه جدي منتقدين قرار داشته و بخوبي رعايت شوند. ايشان پيشينه‌اي تفكر فلسفي در افغانستان را از عصر زرتشت و كتاب اوستاي او، بعد حاكميت حدود ده قرن افكار بودايي با تفكر فلسفي خاص و سپس ظهور اسلام دانست؛ كه تفكرات فلسفي اسلام از مكتب عقلگرايي بغداد در اواخر قرن دوم هـ.ق تا اواسط قرن چهارم به بلخ نفوذ يافت. مكتب عقل‌گرايي بلخ، غزني و هرات از آن تأثير پذيرفت. اولين جريان عقل‌گرا در مكتب بلخ، فلسفه و تفكر فلسفي ابن سينا و شاگردانش بود.

در ادامه دبير نشست افزود، نقد و بررسي سير فلسفه در افغانستان از دو منظر داراي اهميت و هنجار شكنانه است. اول اين‌كه نوشتن چنين اثري و نقد و بررسي آن و در سطح كل عمل فلسفي در فضاي -philosophy.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکم دی 1390ساعت   توسط رمضانعلی رحیمی   | 

سرزمین و حوزه‌ي جغرافيايي که در صده‌های اخیر نام افغانستان بر آن نهاده شده است از دير باز تلاقيگاهِ تمدن‌ها، فرهنگ‌ها، باورها و سنت‌هاي مختلف فکري و فلسفي بوده است. مي‌توان گفت افغانستان پيوند دهنده‌ي سه آيين بزرگ بوديسم، زرتشتي، و اسلام به همديگر است.

هرآييني، سنت‌هاي فکري و کلامي خود را دارد و بهره‌ي هرکدام از عقلانيت و تفلسف به فراخور نيازها و ضرورت‌هاي آن متفاوت است. در اين ميان سنت فلسفي بودايي و هندويسم در شرق، يک سنت فکري و فلسفي غني و پويا بوده و هست و همينطور سنت فلسفي اسلامي نيز از آغاز سده‌هاي نخستين اسلامي تا کنون يک جريان زنده و فعال بوده است.

مسلما عقلانيت و تاکيد بر خرد ورزي و انديشيدن در باب جهان و چگونگي آفرينش، در آئين بزرگ زرتشت نيز از آغاز تولد اين دين بزرگ به رهبري زرتشت در دربار گشتاسب در بلخ باستان نيزهمواره مورد توجه و تاکيد بوده است.

جالب اين است که افغانستان در دوره‌هاي مختلف شاهد رشد، شکوفايي و بالندگي هر سه آئين بزرگ ياده شده در حوزه‌ي جغرافيايي خود بوده است؛ ولي از اين سنت‌هاي غني فکري، فلسفي و اعتقادي تقريبا هيچ چيزي در اين ديار برجاي نمانده است. آنچه که اکنون به عنوان ميراث بر جاي مانده از اين اديان بزرگ در جهان نام برده مي شود حاصل تلاش ها و زحمات ديگران است که در حفظ و بقاي اين گذشته باشکوه کوشش‌هاي زيادي را به خرج داده اند. اين يکي از غم انگيز ترين سرنوشت‌هاي است که تفکر و عقلانيت در اين سرزمين آنرا تجربه کرده است.

اگر امروز نسل کنوني جامعه‌ي ما بپرسند که براي شناساندن، حفظ و احياي گذشته‌ي با شکوه افغانستان بويژه شهرهاي بزرگي چون بلخ، باميان، غزنين، هرات، کابلستان، زابلستان و ... دولت‌ها و نظام‌هاي گذشته افغانستان و صاحبان انديشه و قلم، ثروت و قدرت در ين سرزمين چه کرده اند.

پاسخ روشن است و آن اينکه چيزي براي ما از گذشته برجاي نگذاشته اند. نه تنها صاحبان قدرت براي حفظ ميراث غني تمدني و فرهنگي ما کاري نکرده اند که مجسمه‌هاي ارزشمند و بي نظير بودا در باميان را باري صورت اش را تراشيدند، براي آنکه با آن نوع صورت‌ها و چشم و دماغ ها مشکل داشتند و باري هم پاهايش را قطع کردند و در نهايت تمام دو پيکره‌ي با شکوه و بي نظير تاريخ را با خاک يکسان کردند.

وقتي سرگذشت آثار باستاني و تمدني افغانستان چنين بوده است سرگذشت فکر و انديشه در اين سرزمين روشن است که چه مي تواند بوده باشد. وقتي وجود يک پيکره‌ي بي‌جان و ساکت ايستاده در دل کوه پايه‌هاي هزارجات تحمل نمي شود معلوم است که مجالي براي صاحبان فکر و انديشه در اين سرزمين براي نقد و نظر و گفتگو و بحث نيز وجود ندارد.

در اين سرزمين در حالي براي از بين بردن و پاک کردن گذشته‌ي تمدني آن تلاش شده است که امروزه ملت‌ها و دولت‌ها در جهان با تمسک به افسانه‌ها، ضرب المثل‌ها، اشعار وآثار باستانی بجا مانده از دوره‌های باستانی و کهن، سرگذشت اندیشه و تفکر را در گذشته های خویش رصد می کنند.

این تاریخ سازی ها و ثبت داشته های فکری و فرهنگی ملل بنام یک تبار و دیار خاص نه تنها به اینجا ختم نمی شود که برخی مدعی اند اندیشه و تفکر فلسفی فقط از آن آنها است و دیگران سهمی در تولید و توسعه‌ي اندیشه و فکر در جهان بشری ندارند. روشن است وقتي اثري از گذشته برجاي نمانده باشد که به‌عنوان سند و مدرک استفاده شود ديگران همه چيز را از آن خود خوانده و بنام خود ثبت خواهند کرد. و سهم ما در شکل دهي تمدن‌هاي بزرگ بشري را از بيخ منکر شده و ما را به توحش و بربريت محض در تاريخ متهم خواهند کرد.

اما براستی سرگذشت اندیشه و فکرفلسفي در افغانستان چگونه بوده است؟ سهم افغانستان در دوره های باستان(قبل از اسلام)، میانه (دوره اسلامی تا قبل از حاکمیت شاهان افغان) و دوره های اخیر و معاصر، در تولید و تکثیر اندیشه و فکر فلسفی چگونه بوده است؟

در شرائط کنونی که مجال مطالعات و بررسی های گسترده علمی در این زمینه فراهم نیست نمی توان آنگونه که باید داوری و قضاوت درست نسبت به این مسئله داشت. اما در این حد می توان گفت که این سرزمین خواستگاه و پروراننده‌ي دو آئین بسیار مهم، بزرگ و تاثیر گذار بودایی و زرتشتی بوده است. بلخ و بامیان از شهرهای بسیار کهن و باستانی است که روزگاری مهد تمدن های بزرگ شرقی، خواستگاه ادیان بزرگ و ملجأ پیروان این دو آئین بزرگ بوده است.

اما از دوره های دورتر آثار چندانی فعلا در دست نیست تا بتوان به درستی داوری و ابراز نظر کرد. اما در اینکه این سرزمین از هزاران سال پیش ساکنانی با فرهنگ، تاریخ و سنت های فکری مشخصی داشته اند تردیدی وجود ندارد. از آنجای که عقلانیت و تفکر فلسفی در یک معنا و مفهوم عام اش هیچگاه از انسان و مجموعه های انسانی جدا نیست؛ می توان گفت رگه های از تفکرات فلسفی و عقلانی را باید در دوره های باستان نیز در افغانستان جستجو کرد.

نمی توان گفت پیروان دو آئین بزرگ بودایی و زرتشت فارغ از هرگونه تفکر فلسفی و یا نظام و سیستم فلسفی مشخصی این دو آئین را پذیرفته و ترویج داده اند. چنانچه امروزه، فلسفه‌های شرقی هندو و بودایی از مهم ترین جریان های فلسفی اند. بنا براین می توان گفت سر آغاز تفکرات اولیه فلسفی و عقلانی را در افغانستان باید در روزگاران کهن جستجو کرد.

پس از ظهوراسلام و آمدن این دین بزرگ ما شاهد یک دوره طلایی و اوج فلسفه در افغانستان کنونی و خراسان دیروزیم. افغانستان از معدود سرزمین های است که بیشترین متفکران و فیلسوفان برجسته‌ي اسلامی از آن سر برآورده اند.

در مورد فلسفه و سرگذشت آن بايد گفت اگر دوره های فلسفی را درافغانستان به لحاظ تاریخی تقسیم بندی نماییم باید گفت ما سه دوره شکوفایی و بالندگی، دوره فترت و زوال، و دوره پسا فترت و احیای ارام آرام و پر فراز و نشیب تفکر فلسفی را داریم.

دوره بالندگی فلسفه در جهان اسلام و شکوفایی فکر فلسفی در میان مسلمانان مرهون تلاشها وهمت بلند فیلسوفان مسلمانی است که از دیار خراسان و افغانستان امروزی سر برآورده اند. سرسلسله جنبان این دوره و سلسله حکیم ابونصر فاریابی یا همان فارابی بزرگ است.

پس از او حکیم، طبیب، و دانشمند بزرگ مسلمان ابن سینای بلخی پروراننده تفکر فلسفی در جهان اسلام است. شاید به سختی بتوان فیلسوف و اندیشمند بزرگی به علامه گی حکیم بزرگ بلخ، شیخ الرئیس، ابن سینای بزرگ در جهان اسلام از آغاز تاکنون سراغ گرفت.

بوعلی و فارابی با تأملات فلسفی و عقلانی شان بر آموزه های اسلام روح تازه درکالبد اسلام می دمند و درخت اسلام را تنومندتر و بارور تر می‌سازند. این دو بزرگ با آشنایی عمیق از اندیشه های فلسفی متفکران یونان باستان فلسفه های یونان را بر محور اسلام و آموزه های اسلامی خود بازخوانی نموده و فلسفه های تازه می آفرینند. دقیقا به همین دلیل آنانکه فلسفه اسلامی را کاملا ذیل فلسفه یونان یا رو نوشتی از فلسفه یونان می بینند بیراهه می روند.

متاسفانه این دوره طلایی و شکوفایی و بالندگی فلسفه در جهان اسلام پس از بوعلی و شاگردان او روبه زوال می نهد. عقلانیت به اغما می رود و دوره رکود وزوال فلسفه در جهان اسلام آغاز می شود. غلبه تفکر دگماتیک اشعری و رخوت اعتزال در جهان اسلام کم کم میدان را برای غلبه و استیلای صوفی گری و تصوف خالی می کند. صده های متمادی کلام اشعری و تفکر صوفیانه میدان داری می کند.

این سلطه بلا منازع این دو را در سده های اخیر فیلسوفان تصوف زده و عارف مسلکی چون صدرای شیرازی و پیروانش تلاش می کنند به چالش بکشند؛ به دعوایی طولانی کلام و فلسفه و عرفان پایان دهد و به زعم خود با آشتی دادن این سه، حکمت متعالیه را بنیان نهند.

در افغانستان سرنوشت تفکر فلسفی به گونه متفاوت تری رقم می خورد. اگر بتوان گفت در جهان اسلام پس از یک دوره فترت، احیای ارام آرام فلسفه را به همت فیلسوفان بزرگی چون صدرای شیرازی شاهد ایم؛ در افغانستان این سیر نزولی و قهقرایی با تسلط سلسله های پادشاهی افغان با چنان سرعتی به پیش می رود که امروزه حتی سخن راندن از فلسفه و بازخوانی پرونده تفکر فلسفی دراین کشور امر عجیب و دور از ذهن - حتی برای دانشجویان رشته فلسفه - می نماید.

+ نوشته شده در  یکم دی 1390ساعت   توسط رمضانعلی رحیمی   | 

غریب در وطن

در شرائط کنونی که فقربه صورت گسترده همه ابعاد زندگی انسان افغانی را در برگرفته و نبود آگاهی و دانش لازم باعث شده است حضور باورها و افکار خرافی بسیار نیرومند، بی رقیب و یکه تاز میدان باشد سخن گفتن از فلسفه و عقلانیت در افغانستان که در دوره های مهد رنسانس اسلامی و شرقی بوده است بسی شگفت و خیال انگیز می نماید. چه بسا در شرائط کنونی در زادگاه فارابی و بوعلی از فلسفه سخن گفتن بیشتر به ياوه‌گويي، پرگويي، و افسانه‌گويي تعبیر شود و کسی از حقيقت اصلي و جوهره‌ی فلسفه چیزی نداند. این روزها از روز جهانی فلسفه در کشور در نقاط مختلف جهان تجلیل به عمل آمده است و ده ها متفکر و فیلسوف بزرگ از سراسر جهان در این نشست ها حضور به هم رسانده اند. اما اگر بپرسیم از زادگاه بوعلی و فارابی ودیگر پیروان مکتب فلسفی مشایی چه کسی توان معرفی اندیشه ها و افکار بلند این فیلسوفان بزرگ دوره میانی اسلامی را در چنین نشست های خواهد داشت شاید بسیاری به این پرسش حسابی بخندند. در دیاری که مردم غم جان و نان دارد سخن گفتن از فلسفه و حکمت به یک کالای لکس پشت ویترین می ماند که دردی از عابران فقیر کوچه و خیابان را دوا نمی کند. در افغانستان کنونی حضورافکار و باور های خرافی، بي‌سوادي، فقر، تحجر فكري، بي‌ثباتي سياسي، سطح پايين دانش و تحصیلات توده مردم، نبود آفرینشگری در عرصه اندیشه و فکر، عدم رشد متوازن عرصه‌هاي علمي - پژوهشي، فقر تكنولوژي معلوماتي و ... باعث شده است که فلسفه و عقلانیت فلسفی کاملا به حاشیه رانده شده و احساسات زدگی و غلبه عواطف تمامی جوانب زندگی مردم را تحت تاثیر قرار دهد. البته این سخن هرگز بدان معنا نیست که نقش مثبت عواطف و احساسات را در زندگی بشری نادیده انگاشت.

واقعیت این است که نقش عواطف در زندگی روز مره انکار ناپذیر است. این نقش به حدی است که عواطف به زندگی انسان معنا می دهد. روابط اجتماعی بر بنیاد آن شکل می گیرد و گاهی هم زندگی ها را از هم می پاشد. اما این را هم می توان گفت که بسیاری از جنگ­ها، کشتارها، و فجایعی که در طول تاریخ در سرزمین های مختلف رخ داده است هیچ کدام ریشه های عقلانی و بنیاد های عقلانی نداشته است بلکه بسیاری آنها ریشه در عواطف، احساسات و غلیان این  نیرو یا غلبه حالت های قوی ذهن بشر داشته است. کشتار های و جنگ های طولانی در سرزمین ما را نیز شاید بتوان چنین تحلیل و تبیین کرد. بدون شک آنچه که از جنگ برجا می ماند ویرانه ها و خاک خاکستری است که نعش های کشتگان را می پوشاند و بر سر و صورت بازماندگان آنان می نشیند. براستی کدام خرد و کدام عقلانیت چنین چیزی را بر می تابد؟ درغلیان عواطف و احساسات بشری است که خرد کنار رفته و حاشیه نشین می گردد و انسان در برزخ مرگ و حیات به کشتار هم نوعان خود گسیل داده می شوند. اما نکته حیاتی و مهم این است که برای دستیابی به عنصر ارزشمند خرد و حاکم شدن عقلانیت چه باید کرد. مردمان سرزمین ما نسل ها است که در آتش جنگ، کشتار، نفرت و مرگ خاکستر می شوند و راهی برای برون رفت از این وضعیت نمی یابند.

از تحلیل های فلسفی و روانشناختی پدیده عواطف واحساسات که بگذریم آنچه که برای ما اهمیت بسزای دارد این است که گاهی عواطف در برجسته سازی نقش فوق العاده دارد؛ وقتی به کسی عشق می ورزیم مجموعه صفات خاصی از آن فرد برای انسان برجسته می شود و در هنگام عصبانیت صفات دیگر. بنا بر این برای کنترل عواطف می توان خود را معطوف به امر دیگری کرد. اما این مهم نمی تواند با خود عواطف بدست آید زیرا اگر در چنین حالتی باز هم به عواطف بها داده شود همان صفات و ویژگی های که موجب نفرت و عصبانیت و کینه انسان نسبت به چیزی شده است توسط عواطف برجسته می گردد. ابن امر مسلما به تشدید این امور منجر می شود. برای عبور از چنین حالت و وضعیتی است که خرد و عقلانیت فلسفی می تواند به کمک انسان بیاید.  به نظر می رسد این نقش عمده عواطف در برجسته سازی صفات و ویژگی های خاص در شکل دهی جنگ ها، تشدید وتداوم آنها نقش بسیار مهمی دارد. دقیقا در چنین حالتی است که خرد و محاسبات عقلانی انسان بکلی کنار زده می شود و جای آنرا بغض و کینه شدید نسبت به مخالف و دشمن پر می کند. در این حالت سراسر وجود انسان می شود یک تکه نفرت ، کینه  و بغض. وقوع هر نوع فاجعه ی در چنین وضعیت دور از انتظار نیست و اصلا می توان گفت فاجعه ها زاییده  و آفریده چنین حالت های جنون آمیز و فارغ از عقلانیت و تفکر است. در چنین شرائطی اگر بتوان توجهات را به کمک خرد و عقلانیت معطوف به امر دیگری کرد شاهکاری صورت گرفته است.

به باور نگارنده در شرائط کنونی افغانستان ما به چنین امری نیاز مندیم. صلح و آرامش در سرزمین ما در صورتی تامین خواهد شد که ما بتوانیم از غلبه عواطف، احساسات زدگی، سطحی نگری ها بویژه برجسته سازی جنگ، خصومت ودشمنی ها و ویژگی های آن در رسانه ها، زبان و فرهنگ مردمان مان عبور نموده،  به یک عقلانیت جمعی و ژرف اندیشی های خرد ورزانه و فیلسوفانه نزدیک شویم. متفکران و اندیشمندان ما باید به این بیاندیشند که چگونه می توان به حاکمیت خرد و عقلانیت دست یافت و از آشفته بازار عواطف واحساسات گذر کرد تا در نهایت به ساحل امن ثبات و آرامش لنگر انداخت. این انتظار را نمی توان خیلی از مدیران وگردانندگان امورات اداری کشور انتظار داشت زیرا آنان بیشتر در دامن همین سنت و فرهنگی که در آن غلبه با عواطف واحساسات است نفس کشیده و می کشند. این مهم را می توان با بهره گیری از تجارب دیگران و ورود به عالم های دیگر فکری و اندیشه ی دست یافتنی ساخت.

متاسفانه بسیاری از تحولات بزرگ در کشور ما همواره با همین سطحی نگری ها و احساساتی بودن ها همراه بوده است. و تاسف شدید آنکه امروزه نیز برخورد های ما نسبت به بسیاری از مسائل اینگونه است. وازاین رو لازم است چاره ی اندیشیده شود. بی تردید چاره ی کار یک شبه نیست بلکه باید در یک فرایند طولانی و مدیریت شده جامعه را به سمت ژرف اندیشی های فکری و فلسفی سوق داد. اما پس زمینه های چنین چیزی در عقبه تاریخی و ذهنی جامعه افغانی موجود است. مارتین هایدگر می گوید گذشته به سان یک پروژیکتور نیرومندی است که از پشت سر آینده را در برابر دیدگان شما ترسیم می کند. بنا براین می توان با بالا بردن سطح آگاهی، اندیشه و فکر جامعه افغانی با توجه به پس منظر و پس زمینه های گفتمان های فلسفی در افغانستان کنونی و خراسان دیروزی شاهد حضور متفکران و فیلسوفان بزرگی از نسل بوعلی ها و فارابی ها دراین سرزمین بود.

+ نوشته شده در  یکم دی 1390ساعت   توسط رمضانعلی رحیمی   | 

امروز یک شنبه (نیمه شعبان) ۲۶/۴/۹۰ - به مناسبت نیمه شعبان کابل بخصوص غرب کابل شور و غوغا بود.

بنده نیز به نوبه خودم این مناسبت بزرگ (عید میلاد یگانه منجی عالم بشریت ) را به تمامی عاشقان و منتظران حضرتش تبریک و شادباش می گویم. و این شعر را تقدیم می کنم به همه آنانی که عمر شفتان به سر آمد و در انتظار مهدی موعود خون دلها خوردند و اخر به او نرسیدند. بخصوص پدر مهربان که اکنون یکسال است که آفتاب وجودش در پس افقهای خاک پنهان گشته است. روحش شاد و یادش گرامی باد.

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم -  چه بگوئیم که غم از دل برود چون تو بیایی.

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1390ساعت   توسط رمضانعلی رحیمی   | 

میسر نباشد به کس این سعادت

به کعبه ولادت به مسجد شهادت

میلاد با برکت اولین پیشوای شیعیان جهان امیرمومنان علی (ع) راه به کلیه مسلمانان جهان تبریک می گویم.

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1390ساعت   توسط رمضانعلی رحیمی   |